تبليغاتX
پسر پاییز


پسر پاییز

حسرت با تو بودن زیر بارون

همه چی قشنگ و شاعرانه بود

من فقط ازت همینو یادمه

همه تلخیاتو می سپرم به باد

حالا که رفتن تو مسلمه

 

گرمی دست تو مال من نشد

اما نبض این ترانه ها چرا

واسه رفتنت عجولی خوب من

اما هیچوقت نمی دونم به کجا

 

همه چی پر از هوای عشقته

همه جا تویی که غوغا می کنی

آخرش بهم نگفتی چی شده

که منِ عاشقو رسوا می کنی

 

همه چیزی که تو یادمه تویی

تویی که ساده ازم دل می بری

وقتی پای عاشقی وسط میاد

چرا از روی غرورم می گذری؟

 

همه چی قشنگ و شاعرانه بود

من بدیهاتو به جونم می خرم

واسه این که بدونی دوست دارم

دارم از عشق تو ساده می گذرم

 

 

آخر راه: به کسی بی احترامی نکرده ام. چه در ظاهر و چه در پشت سر. به همین خاطر اولین و کمترین توقعم از هر کسی احترام است. متاسفم که بیشتر نظرات وبلاگ و مجبورم حذف کنم چون عده ای فراموش می کنند که انسانند و طرف مقابلشان انسانی دیگر؛ و بسنده کردم به شنیدن عقاید دوستان و آشنایانم. زور که نیست. وقتی نمی شود، نمی شود دیگر!

| دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 11:32 قبل از ظهر | ماني| |

چقد بد می شه این شعرا، اگه بی واژه برگردی

تو شعرامو به من دادی، نگو که اشتبا(ه) کردی

 

چقد بد می شه این شعرا، اگه اسمت ازش کم شه

اگه حوای عاقل شی، اگه مردِ تو آدم شه

 

چقد بد می شه احساسم، به آیینه به یکرنگی

چقد بد می شه این خونه، چقد پر رنگه دلتنگی

 

بزن غارتگرِ اهلی! بزن وقتی تو پیروزی

بزن! ... دستای من بسته اس، تو این بازی نمی سوزی

 

خودم چشمامو می بندم، خودت دستامو می بندی

اگه من دل نمی بستم... اگه تو دل نمی کندی...

 

یقینم بی تو می میره، مردد می شه این شعرا

اگه بی عشق برگردی، چقد بد می شه این شعرا

 

 

آخر راه: دوازده ماهی کوچک به نیت دوازده ماه سال برایم کنار بگذار! خدای ابرها! خدای آب ها! خدای دریاها! می خواهم آن نهنگ خاکستری شجاع باشم و امسال از آب هفت دریا بگذرم!

| چهارشنبه سی ام فروردین 1391 | 9:14 قبل از ظهر | ماني| |

  همیشه در این روزها حال عجیبی دارم. اگر چه شاید امسال بیشتر از سالهای گذشته برایم سریع گذشت، اما واژه عید مرا می برد تا روزگارِ خوشرنگ پدری و آوردن گلدان گلهای بهاری، تا رقص ماهی های قرمز و تا دورهمی های بی تکرار، عید مرا می برد تا شکوفه های گیلاس و سبز شدن درخت بید مجنون که همیشه تصویرش در اکنونم جاریست، بهار و نسیم مهربانش، انگار شعر را به سویم می فرستد.

  با نفسهای هوایی که با عطر روزگار نو آکنده ست، بهار یعنی عشق به زندگی و تولد هزار امید و آرزو. فکر می کنم که زمستان هم عاشق بهار است و با این تازگی دست بر هر چه می گذارم ترانه می شود.

  بهار من همیشه بدین گونه بوده، روزهای نو نوار و بیاد ماندنی

 

 

آخر راه: لحظه های خودم نقره ای هستن. تو لحظه های خودم هیچ کسی رو سهیم نمی کنم جز عشق. لحظه های خودم مثل دونه های برفند تو اورست یا یه آسیاب بادی تو هلند. لحظه های خودم بوی ماه می دن. بوی پرتگاه. لحظه های خودم هیچوقت گم نمی شن.

| دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 | 1:50 بعد از ظهر | ماني| |

 تنها هستم. لب پرتگاهی در یک ساحل بلند کوله پشتی را زیر سرم گذاشته ام و به آسمان آبی کمیابی که آن بالاست نگاه می کنم و در سینه ام مرغان دریایی آواز می خوانند. و موج ها پیوسته بر تخته سنگ ها می خورند و می شکنند. چشم که بر هم می گذارم خود را در جای دیگری می بینم پر از درخت های کاج. کنار یک تخته سنگ سیاه سرد صاف. با انگشت به سنگ می زنم. جوابی نمی رسد. می گویم: ((امسال سرنا و بوسه اگر نیست، این شیشه گلاب هست. حالا که نیستی، آمده ام تا بغض این همه راه و این همه سال را بر سر این سنگ بشکنم.))

 

 

آخر راه: نشستم. شمردم. دیدم ده تا... بیست تا... اصلا هزار آرزوی کوچک  و بزرگ داشتم. تقریبا به همه ی اون آرزوها رسیدم. آرزو هایی که بعضیهاش در یک روز برآورده شد. اگر بشود، یک آرزوی بزرگ و دست نیافتنی هم دارم که قیمت ندارد. تنها یک آرزو، که اگر برآورده شود، دیگر آن هزار آرزو را نمی خواهم. یعنی می شود؟

 این مطلب  در حالی نوشته شد که برای چهارمین سال متوالی موقع عید و خصوصا سال تحویل ایران نیستم و از خونواده عزیزم دورم. با اینکه خیلی دلگیر می شم اما یه حس نوستالژیک (غم شیرین) به سراغم می آد که با دنیا عوض نمی کنم.آرزوی بهترینها رو در سال جدید برای همه ی دوستان عزیزم  دارم. باشد که عاشق باشیم و در عشق ورزیدن به همدیگر کوتاهی نکنیم.

 

| شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 | 9:42 بعد از ظهر | ماني| |

دوباره غمگینم، دوباره بی ریا

قدم بزن با من، ستاره ی تنها

 

قدم بزن شاید، که بغض شب وا شه

از اونور ابرا، ماهِ تو پیدا شه

 

ترانه بارون کن، شبای پاییزو

به خنده مهمون کن، منِ غم انگیزو

 

چقد کنار تو، قشنگه تنهایی

تو تلخ و غمگینی، تو اوج گیرایی

 

تو شکل رویایِ، منی که پژمرده

منی که احساسم، تو رنگ شب مُرده

 

تو هم دلت تنگه، تو فکر بارونی

تو هم یه روز میری، تو هم نمی مونی

 

 

آخر راه :  به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی،

              به چه دل خوش کرده ای؟!

              تکاندن برف از شانه های آدم برفی.... ؟!

| دوشنبه هشتم اسفند 1390 | 3:18 بعد از ظهر | ماني| |

  به همین سادگی صبح پا می شی یکهو دلت می گیره. واسه چی. واسه همه چی و واسه هیچی. به همین سادگی یه روز آرزوهای معصومت قد علم می کنن میون شاخه های عمرت و می گن پس ما چی شدیم؟ تو دلت می گیره، مگه می شه به همین سادگی اشکاتو با کسی تقسیم بکنی؟ مگه می شه خوابِ تنهاییِ دل تو واسه ی کسی تعبیر بکنی؟

  به همین سادگی دلتنگی های سکوت، یه تبِ تند می شن و پچ پچه های هذیون، می گن برو، تو چرخ می خوری میون موندن و رفتن. به همین سادگی گم می شی تو دالون های تردید، سایه ای می گه، همه چی خوبه، قرصاتو خوردی؟ به همین سادگی همه خوابن و تو با چمدونی خالی بیداری.

 

 

آخر راه :  اونی که می ذارن سرِ راهِ دلِ آدم، برای بعضی ها یه نشونه است، یه علامته، یه دعوت پنهونی یه که ما رو بکشونه به وادی خودش ... حالا هر کی این راه رو خوب طی کنه می ره به وادی های بالاتر. اون وقت شاید بفهمه عشق چیه ...

 اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی / وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند ...

این بازی ابدی و ازلی عشقه که آدمی را با خود به این سو و آن سوی دو عالم می کشونه. قصه زندگی من هم روایتی از همین ماجراست.

| دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 | 2:38 بعد از ظهر | ماني| |

 

  تنهایی من به پازل های هزار تکه و گلهای خشک شده علاقه دارد، و پنجره اش رو به حیاط، در سکوت خفته ای باز می شود که فصل ها رنگ آمیزیش را تغییر می دهند.

  همه جای اتاق من پُرشده از دل بستن ها و دل شکستن ها ولی من به این نمی گویم بهم ریختگی! چون دقیقا می دانم کدام خاطره- خوب یا بد – کدام گوشه افتاده، این عین نظم من است! گهگاهی لذت می برم از این که خاطرات پهن باشند و من با سنگ دلی از کنارشان بگذرم.

  کتابخانه ام را دوست دارم، دوست دارم همیشه در دسترسم باشه چون هر لحظه که دلم برای فیلم یا کتابی تنگ بشه باید بتونم برم سراغش.

  بی آنکه افسرده باشم، یا سیاه را دوست داشته باشم اکثر وسایلی که در اتاق چیده ام سیاهند. حتی بزرگترین عکسی که از خودم در اتاق دارم.

 

 

آخر راه : یک جعبه مخصوص دارم که معمولا گوشیام و در آن قرار می دم تا آنتن آن قطع بشه. گاهی واقعا دلزده می شوم از دوستان و عزیزانی که ترانه می خواهند، یک ترانه عاشقانه، یک ترانه عاشقانه غمناک .....

| شنبه هشتم بهمن 1390 | 8:56 قبل از ظهر | ماني| |

دلم به این خوش بود که با تو می خندم

که با تو چشمامو رو غصه می بندم

 

دلم به این خوش بود که ساده ای، خوبی

نه اهل جنجالی، نه فکر آشوبی

 

دلم می خواست با تو، تموم شه بُق کردن

پر از خوشی باشه، روزای تو با من

 

دلم می خواست دستات، حریم من باشه

هوات، تب خوب رها شدن باشه

 

دلم به چی خوش بود دلم به کی خوش بود

به این من تنها یا این دل نابود

تقدیم به پ.د

 

 

 

آخر راه : در لحظه لحظه نوشتن این ترانه حس کردم، کسی که مرا با واژه هایش از عدم صدا زده یا روی کاغذی طرحم را آفریده چقدر دوستم داشته ... چقدر دوستم دارد.

| چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 | 11:16 قبل از ظهر | ماني| |

گویا  تو را می بینم ...

شاید سایه ات را ... !

چقدر این شب بی انتها را

دوست دارم

که مرا دم به دم

حریص بوییدن سایه ای می کند

که از تو عزیز تر نیست

... ولی نزدیک تر است.

 

 

آخر راه : شعر تنهایی من نام تورا می داند

ساز من از تو با هر نت سخن می گوید

عاشقان گوش کنید ...

این صدای عشق است

| دوشنبه پنجم دی 1390 | 9:0 بعد از ظهر | ماني| |

سخته کنار تو من، بمونم و نباشی

با هر نگاه تازه، بخوای ازم جداشی

 

حتی نفس کشیدن، بی تو برام عذابه

زندگی بی نبودت، حباب روی آبه

 

رفتن تو دوباره، غصه برام میاره

بمون نذار که بازم، دل بشه پاره پاره

 

سخته اگه ببینم، قلب منو شکستی

کنار عشق تازه ت، بی دغدغه نشستی

 

سخته بدون چشمات، طلوع صبح و دیدن

بدون لمس دستات، به تنهایی رسیدن

 

سخته ولی بدون که، دلم داره می میره

با هر نفس کشیدن، بهونت و می گیره

 

 

آخر راه : این سوال ۳ سال پیش در یه مسابقه مطرح شده بود و جواب من جایزه این مسابقه رو برد. خوشحال میشم که نظر شما دوستان عزیزم و در مورد این پاسخ بدونم.


اگه تو آسمون یه تخته سیاه باشه که همه آدما اونو ببینن و بتونن بخوننش و از شما بخوان یک جمله روش بنویسین چی می نویسین؟

پاسخ من : دو تا چشم می کشیدم که فقط به من نگاه کننن
دو تا دل می کشیدم که همیشه با هم باشن
و در آخر تصویر خودم و می کشیدم که تا نگاهش کردم یادم بیفته که چی کشیدم تا به آسمون رسیدم.

 

| دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 | 1:34 بعد از ظهر | ماني| |

تو هم بیداری و امشب، می دونم خواب ازت دوره

چه سخته بی کسی حتی، واسه قلبی که مغروره

 

می دونم سرد و بی خورشید کنار گریه کِز کردی

شاید دنبال فردامون، تو شهر قصه می گردی

 

اگه بارونی شه چشمات، کی چتر خنده هات می شه؟

کی آفتاب و واست آروم، می یاره پشت این شیشه؟

 

کیو داری که دستاتو، بگیره تا تهِ دنیا؟

کی همپای قدم ها، تهِ توی پسکوچه ی رویا؟

 

ببین؛ از تو فقط می گم، من از یاد دلم رفته

اگر چه بعد از این بی تو، برام این زندگی سخته

 

 

آخر راه : وقتی برای نوشتن چند خط شعر خاطراتی و از چرک نویس دلم قرض می گرفتم، متوجه شدم که هنوز از خودم نگذشتم و حسابی از خودم دلگیرم. یکی از دوستان که مطمئنا الان داره این مطلب و می خونه چند وقت پیش بهم گفت: تورو خدا اینقدر خودت و سرزنش نکن، آدما هزارتا بلا سرهم می آرن بعدم عین خیالشون نیست بعد تو ...! اونروز نمیدونستم چی بگم اما الان بهش می گم آره درسته شاید بشه از اتفاقاتی که بین ما و دیگران می افته به سادگی گذر کرد اما آیا اگه کسی روزی روزگاری به خودش و دلش ظلم کرده باشه می تونه ازش بگذره؟ نه عزیزم اون وقته که هر صبح که چشم باز می کنی بغضی از جنس ندامت گلوت و فشار می ده و اون لحظه س که دنبال یه هم گریه می گردی و می بینی ای دل غافل اونو در مسیر زندگیت یه جایی که تو می خواستی تنها و آزادانه راهتو ادامه بدی جا گذاشتی بدون اینکه .....

من همون عاشق خستم، که براش جنون قشنگه!        واسه خوشبختی رویاش، داره با دنیا می جنگه!

| یکشنبه ششم آذر 1390 | 3:59 بعد از ظهر | ماني| |

خوش به حال باد

هر جا که بخواهد

سرک می کشد

بی آنکه کسی منتظرش باشد ...

شاه و گدا

او را نفس می کشند ...

دفتر شعر شاعران را

بی اجازه ورق می زند

هر رازی را که گفته باشی

در شهر و دشت فریاد می زند ...

پس عشق من

این همه سال ساکت نبود

حرف هایش را باد برده بود ...

 

 

آخر راه : دوستان یک لحظه سکوت کنید.

به احترام تمام خاطرات بر باد رفته ام و برای تمام روزهای نیامده ام، لحظه ای سکوت کنید.

به احترام لحظه ای خاص در تمام عمرم، برای آن لحظه که مفهوم بودن را درک کردم و برای تمام لحظه های پس از آن که می آیند و من تازه می فهمم مفهوم یک لحظه نبودنت را؛ لحظه ای دیگر سکوت لطفا؛ برای آنکه دیگر نیستم و بی تو دیگر لحظه ای معنا نخواهم داشت.

دوستان خواهش می کنم یک لحظه سکوت کنید.

برای او که بود و دیگر نیست.

| جمعه بیستم آبان 1390 | 9:23 بعد از ظهر | ماني| |

شاید تقدیرمون اینه ، جدایی قسمت ما شه

چقد گیجم ، چقد راحت ، می گی می رم ، می گم باشه

 

چرا این روزا حال من همش در حال تغییره

چرا وقتی می گی می رم ، دلم دیگه نمی گیره

 

تو این روزای اجباری ، داره عشق تو جون می ده

یه جورایی به من دنیا تلافیشو نشون می ده

 

همون لحظه که می رفتی نه هول کردم نه ترسیدم

فقط دیدم تو رفتی و دیگه چیزی نفهمیدم

 

نمی دونم که تا فردا چقد حالم عوض می شه

می ترسم آخر قصه ، همونی که تو گفتی شه

 

مگه می شه بدون تو بدون عاشقی سر کرد ؟

چقد گیجم ، نمی دونم ، شاید فردا بگم برگرد

 

 

آخر راه : دوستان عزیز این ترانه دقیقا بیانگر روحیات و اخلاق های خاص من در این دوره است. در این ترانه من خودِ خودم هستم نه چیزی بیشتر و نه حتی چیزی کمتر ، برداشت شما عزیزان هم هر چی که باشه ذره ای از احترام و علاقه ی من به شما کم نخواهد کرد.

 

| سه شنبه سوم آبان 1390 | 8:42 قبل از ظهر | ماني| |

خودمُ به خواب می زنم

تا که به خواب به بینمش !

او را ، کسی را که دوستم می داشت .

در نبودش حس سمجی

متصل از من می پرسد : کو ! کجاست ؟!

نه این که عزیز نبود ، که هست ،

نه این که رفیق بود ، که نیست !

برای آن نشانه ی بین راه که با هم آمدیم

آن روزهای جوانی که با او بسر شد

با او خاطرات این دل زخمی گره خورده

با صدای گرم و نگاه سردش ... !

خنده های قشنگش درد و دریغای عشق است .

 

 

آخر راه : سلام بر خداوند

و سپاس از تو که مرا تنهایی بخشیدی تا فراموشت نکنم

زیرا وقتی این تنهایی در تو و از توست ،

می توانم

گناهانم را به دست بخشندگی تو بسپارم .

 

| پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 | 10:26 قبل از ظهر | ماني| |

این متن به درخواست من توسط مامان عزیزم برای روز تولدم نوشته شد:

نه این که از این خسته ی ناگزیر

نه این که از رنجی که برده ایم و می بریم ؛ بگویم

بلکه برای آن که خطی از خود به یادگار بگذارم ؛ می گویم :

قشنگ نازنین من که تو باشی

دیگر از هیچ نگاه هراسانی ، هراس ندارم

دیگر از این همه هیچ ، مکدّر نمی شوم

و دل دلِ قشنگ دوست داشتن را

سرمشق دل ها می کنم.                  " " " مانی جان پسرم تولدت مبارک " " "


از دست نويس هاي من به مناسبت روز تولدم :

همه ،

هر آنچه که از دل و دست شان بر می آمد ، کردند

کوتاهی اما ، نه !

خواهر ، خواهری

برادر ، برادری

رفیق ، رفاقت

دشمن که نه ! ( هیچ کس دلش را کف دستش که نه نهاده ... ) بگذریم !

باری حرف ها شنیدم ، دشنام ها

زخم ها زدند و زخمه ها ...

همه و همه

هیچ کس کم نگذاشت ، کم فروشی هم نکردند .

تنها نمی دانم چرا

این همه را باور نمی کردم و ندارم ... هنوز هم !

شاید به راستی این جان پریشان

سزاوار این همه بود و هست و من نمی دانستم !

اما این را خوب می دانم

که دار و ندارم مادری ست

که هر چه دارم از اوست

 


آخر راه : یک سال نو ، یک پاییز نو و یک سال عمر کهنه شده ی من ؛ عجب تضادی همه چی نو شد و یک سال از عمر من کهنه. اما حکایت روز تولد من داستان غریبی ست. تقریبا تمام اتفاق های مهم در سرنوشت من در این 27 سال درست در ۷ مهر روز تولدم اتفاق افتاد. قبولی در دانشگاه امیر کبیر، گرفتن مدرکم، انتخاب شدن از دفتر رهبری برای معافیت از خدمت، گرفتن گرین کارت و اقامت ... و خیلی موارد دیگر. نمی دونم شاید این اتفاق برای خیلی از دوستانی که الان این مطلب و می خونن افتاده باشه. اما مهم اینه که آیا همه اینها جز لطف پروردگار و حمایت خانواده چیز دیگه ای ممکنه باشه. از همین جا دست پدر و مادرم و می بوسم و میگم که تا ابد مدیون این عزیزان خواهم بود. صمیمانه از تمام دوستانی که تولدم یادشون بود و از چند روز قبل از طریق تلفن، ایمیل، وبلاگ و ... منو مورد لطف خودشون قرار دادن تشکر می کنم. سلام بر خداوند منان و سپاس از او که مرا نعمت فراوان بخشید تا فراموشش نکنم ... هیچگاه

 

| سه شنبه پنجم مهر 1390 | 11:54 قبل از ظهر | ماني| |

Design By : shotSkin.com